در مني و اين همه ز من جدا
با مني ور ديده ات بسوي غير
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوي غير
غرق غم دلم به سينه مي تپد
با تو بي قرار و بي تو بي قرار
واي از آن دمي كه بيخبر زمن
بر كشي تو رخت خويش از اين ديار
سايه تو ام بهر كجا روي
سر نهاده ام به زير پاي تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا كه برگزينمش به جاي تو
شادي و غم مني به حيرتم
خواهم از تو ... در تو آورم پناه
موج وحشيم كه بي خبر ز خويش
گشته ام اسير جذبه هاي ماه
گفتي از تو بگسلم ... دريغ و درد
رشته وفا مگر گسستني است ؟
بگسلم ز خويش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شكستني است ؟
ديدمت شبي بخواب و سرخوشم
وه ... مگر به خوابها ببينمت
غنچه نيستي كه مست اشتياق
خيزم و ز شاخه ها بچينمت
شعله
ميكشد به ظلمت شبم
آتش كبود ديدگان تو
ره مبند... بلكه ره برم شوق
در سراچه غم نهان تو
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 4:4 توسط آتنــــــــا |
ديده ام سوي ديار تو و در كف تو
از تو ديگر نه پيامي نه نشاني
نه به ره پرتو مهتاب اميدي
نه به دل سايه اي از راز نهاني
دشت تف كرده و بر خويش نديده
نم نم بوسه
باران بهاران
جاده اي گم شده در دامن ظلمت
خالي از ضربه پاهاي سواران
تو به كس مهر نبندي مگر آن دم
كه ز خود رفته در آغوش تو باشد
ليك چون حلقه بازو بگشايي
نيك دانم كه فراموش تو باشد
كيست آن كس كه ترا برق نگاهش
مي كشد سوخته لب در خم راهي ؟
يا در آن خلوت
جادويي خامش
دستش افروخته فانوس گناهي
تو به من دل نسپردي كه چو آتش
پيكرت را زعطش سوخته بودم
من كه در مكتب رويايي زهره
رسم افسونگري آموخته بودم
بر تو چون ساحل آغوش گشودم
در دلم بود كه دلدار تو باشم
واي بر من كه ندانستم از اول
روزي آيد كه دل آزار تو باشم
بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم
نه درودي نه پيامي نه نشاني
ره خود گيرم و ره بر تو گشايم
ز آنكه ديگر تو نه آني تو نه آني
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:56 توسط آتنــــــــا |
دلم گرفته از اين روزگار دلتنگي دلم دوباره در انبوه خستگي ها ماند شکست پشت من از داغ بي تو بودنها درون هاله اي از اشک مانده سرگردان از آن زمان که تو از پيش ما سفر کردي دگر پرنده احساس مــن نمي خواند بيا که ثانيه ها بي تو کند مي گذرد
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگي
گــــرفت آينــــــه ام را غـبار دلتنگي
به روي شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگي
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگي
نشسته ايم من و دل کـــــنار دلتنگي
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگي
بيا که بگذرد اين روزگـــــار دلتنگي
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 21:24 توسط آتنــــــــا |
جادوي تراشي چربدستانه خاطره پا در گريز عشقي كامياب را كه كجا بود و چه وقت، به بودن و ماندن اصرار مي كند: بر آبگينه اين جام فاخر كه در آن ماهي سرخ به فراغت گامهاي فرصت كوتاهش را نان چون جرعه زهري كشتيار نشخوار مي كند. *** از پنجره من در بهار مي نگرم كه عروس سبز را از طلسم خواب چوبينش بيدار مي كند. من و جام خاطره را،و بهار را و ماهي سرخ را كه چونان « نقطه پاياني » رنگين و ’مذ ّ هب فرجام بي حصل تبار تزئيني خود را اصرار مي كند.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 20:34 توسط آتنــــــــا |
لبانت به ظرافت شعر شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد تا به صورت انسان درآيد. و گونه هايت با دو شيار مّورب كه غرور ترا هدايت مي كنند و سرنوشت مرا كه شب را تحمل كرده ام بي آن كه به انتظار صبح مسلح بوده باشم، و بكارتي سر بلند را از رو سبيخانه هاي داد و ستد سر به مهر باز آورده م. هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست كه من به زندگي نشستم! و چشانت راز آتش است. و عشقت پيروزي آدمي ست هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد. و آغوشت اندك جائي براي زيستن اندك جائي براي مردن و گريز از شهر كه به هزار انگشت به وقاحت پاكي آسمان را متهم مي كند. كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود و انسان با نخستين درد. در من زنداني ستمگري بود كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد - من با نخستين نگاه تو آغاز شدم. توفان ها در رقص عظيم تو به شكوهمندي ني لبكي مي نوازند، و ترانه رگ هايت آفتاب هميشه را طالع مي كند. بگذار چنان از خواب بر آيم كه كوچه هاي شهر حضور مرا دريابند. دستانت آشتي است ودوستاني كه ياري مي دهند تا دشمني از ياد برده شود پيشانيت آيينه اي بلند است تابناك وبلند، كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند تا به زيبايي خويش دست يابند. دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند. تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد تا عطش آب ها را گوارا تر كند؟ تا آ يينه پديدار آئي عمري دراز در آ نگريستم من بركه ها ودريا ها را گريستم اي پري وار درقالب آدمي كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!ــ حضور بهشتي است كه گريز از جهنم را توجيه مي كند، دريائي كه مرا در خود غرق مي كند تا از همه گناهان ودروغ شسته شوم. وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 3:48 توسط آتنــــــــا |