تبليغاتX
تنهــــــــــا...

تنهــــــــــا...

خدايا! نوري بر من ببخش تا با ان راه خود را در تاريكي ها بيابم

 


 





 

*****************************

 

 

تنها ...

اکنون مرا به قربان‌گاه مي‌برند
گوش کنيد اي شمايان، در منظري که به تماشا نشسته‌ايد
و در شماره، حماقت‌هاي ِتان از گناهان ِ نکرده‌ي ِ من افزون‌تر است!


ــ با شما هرگز مرا پيوندي نبوده است.


بهشت ِ شما در آرزوي ِ به برکشيدن ِ من، در تب ِ دوزخي‌ي ِ انتظاري
بي‌انجام خاکستر خواهد شد; تا آتشي آن‌چنان به دوزخ ِ
خوف‌انگيز ِتان ارمغان برم که از تَف ِ آن، دوزخيان ِ مسکين،
آتش ِ پيرامون ِشان را چون نوشابه‌ئي گوارا به‌سرکشند.


چرا که من از هرچه با شماست، از هر آن‌چه پيوندي با شما داشته
است نفرت مي‌کنم:
از فرزندان و
از پدرم
از آغوش ِ بوي‌ناک ِتان و
از دست‌هاي ِتان که دست ِ مرا چه بسيار که از سر ِ خدعه فشرده است.


از قهر و مهرباني‌ي ِتان
و از خويشتن‌ام
که ناخواسته، از پيکرهاي ِ شما شباهتي به ظاهر برده است...


من از دوري و از نزديکي در وحشت‌ام.
خداوندان ِ شما به سي‌زيف ِ بي‌دادگر خواهند بخشيد
من پرومته‌ي ِ نامرادم
که از جگر ِ خسته
کلاغان ِ بي‌سرنوشت را سفره‌ئي گسترده‌ام


غرور ِ من در ابديت ِ رنج ِ من است
تا به هر سلام و درود ِ شما، منقار ِ کرکسي را بر جگرگاه ِ خود احساس
کنم.


نيش ِ نيزه‌ئي بر پاره‌ي ِ جگرم، از بوسه‌ي ِ لبان ِ شما مستي‌بخش‌تر بود
چرا که از لبان ِ شما هرگز سخني جز به‌ناراستي نشنيدم.


و خاري در مردم ِ ديده‌گان‌ام، از نگاه ِ خريداري‌ي ِتان صفابخش‌تر
بدان خاطر که هيچ‌گاه نگاه ِ شما در من جز نگاه ِ صاحبي به برده‌ي ِ
خود نبود...


از مردان ِ شما آدم‌کشان را
و از زنان ِتان به روسبيان مايل‌ترم.


من از خداوندي که درهاي ِ بهشت‌اش را بر شما خواهد گشود، به
لعنتي ابدي دلخوش‌ترم.
هم‌نشيني با پرهيزکاران و هم‌بستري با دختران ِ دست‌ناخورده، در
بهشتي آن‌چنان، ارزاني‌ي ِ شما باد!
من پرومته‌ي ِ نامُرادم
که کلاغان ِ بي‌سرنوشت را از جگر ِ خسته سفره‌ئي جاودان گسترده‌ام.


گوش کنيد اي شمايان که در منظر نشسته‌ايد
به تماشاي ِ قرباني‌ي ِ بيگانه‌ئي که من‌ام ــ :
با شما مرا هرگز پيوندي نبوده است.

 

 

 ***************************

 

 

 

چشمانِ تاريک

چشمان ِ تو شب‌چراغ ِ سياه ِ من بود،
مرثيه‌ي ِ دردناک ِ من بود
مرثيه‌ي ِ دردناک و وحشت ِ تدفين ِ زنده‌به‌گوري که من‌ام، من...




هزاران پوزه‌ي ِ سرد ِ ياءس، در خواب ِ آغازنشده به‌انجام رسيده‌ي ِ
من، در روياي ِ ماران ِ يک‌چشم ِ جهنمي فرياد کشيده‌اند.


و تو نگاه و انحناهاي ِ اثيري‌ي ِ پيکرت را هم‌راه بردي
و در جامه‌ي ِ شعله‌ور ِ آتش ِ خويش، خاموش و پرصلابت و سنگين
بر جاده‌ي ِ توفان‌زده‌ئي گذشتي که پيکر ِ رسواي ِ من با هزاران
گُل‌ميخ ِ نگاه‌هاي ِ کاوش‌کار، بر دروازه‌هاي ِ عظيم‌اش آويخته
بود...




بگذار سنگيني‌ي ِ امواج ِ ديرگذر ِ درياي ِ شب‌چراغي‌ي ِ خاطره‌ي ِ تو
را در کوفته‌گي‌ي ِ روح ِ خود احساس کنم.
بگذار آتش‌کده‌ي ِ بزرگ ِ خاموشي‌ي ِ بي‌ايمان ِ تو مرا در حريق ِ
فريادهاي‌ام خاکستر کند.


خاربوته‌ي ِ کنار ِ کوير ِ جُست‌وجو باش
تا سايه‌ي ِ من، زخم‌دار و خون‌آلود
به هزاران تيغ ِ نگاه ِ آفتاب‌بار ِ تو آويزد...




در دهليز ِ طولاني‌ي ِ بي‌نشان

 

 

هزاران غريو ِ وحشت برخاست

هزاران دريچه‌ي ِ گم‌نام برهم کوفت
هزاران دَر ِ راز گشاده شد
و جادوي ِ نگاه ِ تو، گُل ِ زرد ِ شعله را از تارک ِ شمع ِ نيم‌سوخته ربود...


هزاران غريو ِ وحشت در تالاب ِ سکوت رسوب کرد
هزاران دريچه‌ي ِ گم‌نام ازهم‌گشود، و نفس ِ تاريک ِ شب از هزاران
دهان بر رگ ِ طولاني‌ي ِ دهليز دويد


هزاران دَر ِ راز بسته شد، تا من با الماس ِ غريوي جگرم را بخراشم و
در پس ِ درهاي ِ بسته‌ي ِ رازي عبوس به استخوان‌هاي ِ نوميدي
مبدل شوم.



در انتهاي ِ اندوه‌ناک ِ دهليز ِ بي‌منفذ، چشمان ِ تو شب‌چراغ ِ تاريک ِ من
است.


هزاران قفل ِ پولاد ِ راز بر درهاي ِ بسته‌ي ِ سنگين ميان ِ ما به‌سان ِ ماران ِ
جادوئي نفس مي‌زنند.
گُل‌هاي ِ طلسم ِ جادوگر ِ رنج ِ من از چاه‌هاي ِ سرزمين ِ تو مي‌نوشد،
مي‌شکفد، و من لنگر ِ بي‌تکان ِ نوميدي‌ي ِ خويش‌ام.


من خشکيده‌ام من نگاه‌مي‌کنم من دردمي‌کشم من نفس‌مي‌زنم من
فرياد برمي‌آورم:

ــ چشمان ِ تو شب‌چراغ ِ سياه ِ من بود.

مرثيه‌ي ِ دردناک ِ من بود چشمان ِ تو.
مرثيه‌ي ِ دردناک و وحشت ِ تدفين ِ زنده‌به‌گوري که من‌ام، من...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:12 توسط آتنــــــــا |


                      تنهایی را دوست دارم  زیرا  بی وفا  نیست 

                     تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی دران نیست 

                    تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست

                    تنهایی را دوست دارم زیرا در کلبه تنهاییم  در انتظار

                    خواهم  گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم  کرد!!!!

 

**************************************

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:6 توسط آتنــــــــا |


 

 

 

ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره
دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن
همه که پر ترک مثه تو و من نمیشن
ماه من غصه نخور مثه ماها فراوونه
خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه
ماه من غصه نخور گریه پناه آدماس
تر وتازه موندن گل مال اشک شبنماس

ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماه من غصه نخور خیلیا تنهان مثه تو
خیلیا با زخمای زندگی آشنان مثه تو
ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت
خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا
هردومون دعا کنیم تو هم جدا،منم جدا

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:39 توسط آتنــــــــا |


                   
عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا
عشق يعني مهر بي اما ، اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر
عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست
عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو
عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي
عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي
عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده
يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار
در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت
عشق يعني روح را آراستن ؛ بي شمار افتادن و برخاستن
عشق يعني زشتي زيبا شده ؛ عشق يعني گنگي گويا شده
عشق يعني مهرباني در عمل ؛ خلق كيفيت به زنبور عسل
عشق يعني گل به جاي خار باش ؛ پل به جاي اينهمه ديوار باش
عشق يعني يك نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان در زير پا
عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛ عشق يعني ماهي راهي شده
عشق يعني آهويي آرام و رام ؛ عشق صيادي بدون تير و دام
عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛ عشق يعني گل به روي شاخه ها
عشق يعني از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لاي كتاب
عشق يعني تشنه اي خود نيز اگر ؛ واگذاري آب را بر تشنه تر
عشق يعني تشنه اي خود نيز اگر ؛ واگذاري آب را بر تشنه تر
عشق يعني ساقي كوثر شدن ؛ بي پر و بي پيكر و بي سر شدن

عشق يعني خدمت بي منتي ؛ عشق يعني طاعت بي جنتي
عشق را ديدي خودت را خاك كن ؛ سينه ات را در حضورش چاك كن
عشق آمد خويش را گم كن عزيز ؛ قوت ات را قوت مردم كن عزيز
عشق يعني مشكلي آسان كني ؛ دردي از درمانده اي درمان كني
عشق يعني خويشتن را گم كني ؛ عشق يعني خويش را گندم كني
عشق يعني نان ده و از دين مپرس ؛ در مقام بخشش از آيين مپرس
در تنور عاشقي سردي مكن ؛ در مقام عشق نامردي مكن
لاف مردي ميزني مردانه باش ؛ در مسير عاشقي افسانه باش
دين نداري مردمي آزاده باش ؛ هرچه بالا ميروي افتاده باش
در پناه دين ، دكانداري مكن ؛ چون به خلوت ميروي كاري مكن
عشق يعني ظاهر باطن نما ؛ باطني آكنده از نور خدا
عشق يعني عارف بي خرقه اي ؛ عشق يعني بنده ي بي فرقه اي
عشق يعني آنچنان در نيستي ؛ تا كه معشوقت نداند كيستي
عشق يعني ذهن زيباآفرين ؛ آسماني كردن روي زمين
عشق گويد مست شو گر عاقلي ؛ از شراب غيرانگوري ولي
هركه با عشق آشنا شد مست شد ؛ وارد يك راه بي بن بست شد
كاش در جانم شراب عشق باد ؛ خانه جانم خراب عشق باد
هركجا عشق آيد و ساكن شود ؛ هرچه ناممكن بود ممكن شود
كاش در جانم شراب عشق باد ؛ خانه جانم خراب عشق باد
هركجا عشق آيد و ساكن شود ؛ هرچه ناممكن بود ممكن شود
در جهان هر كار خوب وماندنيست ؛ رد پاي عشق در او ديدنيست

                       

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 19:7 توسط آتنــــــــا |


 

               

 

                                 ********************************

 

              

 

                               **********************************

 

خدايا،

 درتمام عمر به ابتذال لحظه اي گرفتارم مکن که به موجوداتي برخورم که

درتمامي عمر لحظه اي رادر ترجيح عظمت،عصيان ورنج بر خوشبختي

، آرامش ولذت اندکي ترديد کرده اند عاشقي روح مرا آزرده است

 خنده هايم را زپيشم برده است.

 عاشقي را مي توان تحقير کرد؟ عاشقي را مي شود زنجير کرد؟ عاشقي

تقصير يک پيغام نيست صحبت از آن دانه و اين دام نيست

 عاشقي يک اتفاق ساده نيست صحبت از دل بردن و دلداده نيست.

 عاشقي يک کلبه ويرانه نيست صحبت از شمع و گل و پروانه نيست.

يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم.

 گر چه در خويش شكستيم صدایی نکنیم

 یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سرو پايي نكنيم .

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 18:2 توسط آتنــــــــا |


 

***************************************

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 23:2 توسط آتنــــــــا |


 

Sometimes in life, you find a special friend;
Someone who changes your life
just by being part of it.
Someone who makes you laugh
until you can't stop;
Someone who makes you believe
that there really is good in the world.
Someone who convinces you
that there really is an unlocked door
just waiting for you to open it

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 10:13 توسط آتنــــــــا |


عشق يعني لايق مريم شدن ...

                      عشق يعني با خدا هم دم شدن ...

 عشق يعني جام لبريز از شراب ...

                     عشق يعني تشنگي يعني سراب ...

عشق يعني خواستن و له له زدن ...

                    عشق يعني سوختن و پر پر زدن ...

 عشق يعني سال هاي عمر سخت ...

                    عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ ...

 عشق يعني با " خدا يا " ساختن ...

                     عشق يعني چون هميشه باختن ....

 عشق يعني حسرت شب هاي گرم ...

                    عشق يعني ياد يک روياي نرم ....

 عشق يعني يک بيابان خاطره ...

                  

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 10:0 توسط آتنــــــــا |


A Simple Place in Time

 

 

There was a time Not long ago
Life was simple Pace was slow.
Working fathers In their place
Mothers' home Was full of grace.

She was there To fill their cup
Teach them manners Bring them up.
Kids were spanked When they did wrong
Families sang A different song.

Youth were taught The golden rule
In the church And in the school.
A time we knew Our neighbors' name
Country folk Down wooded lane.

There was a wrong There was a right
Honest people Didn't fight.
T.V. stations Off at ten
Local news Came on back then.

No C.D.s  And no Ipods
Just radios And fishing rods.
No laptops And no cell phones
Just happy families Time alone.

The days of old Have gone away
And men don't take The time to pray.
War is raging Hear the cries
Overseas A young man dies

Lots of crime Out in the street
Trust is gone In those we meet.
World is angry People swear
Sin is found Most everywhere.

There was a day We knew no woe
But now our prisons Overflow.
Life goes on The pace is fast
The days of old Will never last.

Unborn children Silent cry
Laws are made Why must they die?
Times are changing Vows are too
Jack and John Now say, I do.

Bible sits Upon the shelf
Every man Is

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 17:15 توسط آتنــــــــا |


                                نمی دانم چه می خواهم خدایا

 به دنبال چه میگردم شب و روز  

چه می جوید نگاه خسته من

چرا افسرده است این قلب پور سوز

ز جمع اشنایان می گریزم

به کنجی می خزم ارام وخاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

به بیماردل خود می دهم گوش 

گریزانم از مردم که با من

به ظا هر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن فرط حقارت

به دامانم دو پیرایه بستند 

دل من ای دل دیوانه ی من

که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر بدست غیر فریاد

خدا را بس کن این دیوانگی ها

  

                                      

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:30 توسط آتنــــــــا |